in ,

خاطره اربعینی «استراحت باشد برای بعد شهادت!»

یه خاطره ی طنز میخواستم بهتون بگم!

سر مرز مهران که پیاده شدیم و اون پرچم سبز پرخاطره رو که روش نوشته بود “الحسین یجمعنا”رو بهمون دادند تا داخل کوله مون بذاریم واون بشه نشونِ ما، تا راحت تر شناخته بشیم در جمعیت، بالاخره هر تیم و اعضاش از هم جدا شدند سر مرز!

شب بود ومن که هیچ تصوری از مرز نداشتم پشت سرِ سرتیم ها حرکت کردم! اول اولا بود عین خرگوش سرعت داشتم و همچین پشتِ مسیرِ سر تیم رو گرفته بودم و باسرعت حرکت می کردم که نگو! مقایسه کنید با حرکت های لاک پشتی من از عمود هشتصد به بالا!

هی گیت ها رو دونه دونه رد می کردیم من از فاطمه سادات که حالا سومین بارش بود می اومد اربعین سوال می کردم چند تا دیگه مونده؟ بعدی رو رد کنیم عراقیم؟!! خلاصه دونه دونه رد کردیم این گیت ها رو! اون چیزایی هم که شنیده بودیم ،تو گیت عراق بد نگاه می کنند و فلان اند وبهمان و نمیدونم عصبی نشید، اخم نکنید اصلا خبری نبود! بدبختا سرشون از بس شلوغ بود سر رو بالا نمی آوردند ببینند ما کی هستیم! خلاصه بعضیا دوست دارند جو بدن!

ما تو راه ، پشت سرتیم آقا حرکت می کردیم و درسته تند می رفتیم اما خداییش این بنده خدا انگار دوپا دیگه قرض کرده بود و می دویید!

ما هم فقط اون پشت میخندیدیم و می گفت باور کنید این مارو تو مسیر نجف به کربلا می دوونه!(یعنی می دویم! دیگه حالا ایراد نگیرید)

خلاصه گذشت و ما رسیدیم اون سمت مرز و خاک عراق، پیشِ ماشینی که از قبل هماهنگ شده بود! آهان تا یادم نرفته اینو هم بگم ،بچه ها می گفتن این مامور ها و سربازای مرز که ما رو به تعداد زیاد با این پرچم ها دیدند گفتند اینارو! شبیه سامورایی ها هستند! (فکر کردند خیلی بامزه ن!!)

سوار ماشین شدیم و من اصلا تصور نمی کردم از مرز تا نجف اینقدر راه باشه! دقیقا از رشت تا قم شما در نظر بگیرید!

ماشین داغون!!! یه میله ای داشت یه طرفه داشت می اومد پایین رو سرمون! خلاصه یه سمتشو من گرفتم یه سمتو دوستم کامل آوریم پایین گذاشتیم وسط اتوبوس! همه خنده شون گرفته بود از امکانات فوق العاده ی ماشین!

هوا که رو به ظهر می رفت، کم کم، گرم تر هم می شد! گفته بودم اتوبوس متاهل ها از ما جدا بود اما دست بر قضا چند زوج گرامی داخل اتوبوس بودند! 

بین یکی از زوج ها، بنده خدا آقا ،کاموای ضخیمی پوشیده بود! یعنی هر بار که تو راه مرز به نجف ما از شدت گرما و له بودن بیدار می شدیم واین بنده خدا رو با کاموا می دیدیم بیشتر گرممون میشد!

دوستم که کنارم نشسته بود و کلا طنزِ گروه بود هی به این بنده خدا اشاره می کرد می گفت وای من دارم دیوانه میشما، این کاموا پوشیده! و ما از خستگی و خنده ی توأمان یه خلسه و مجنون بودن ِخاصی داشتیم! خلاصه یک جا که موندیم ایشون کاموا رو رفت پایین در آورد ما هم راحت شدیم!

آهان اینم بگم ماشالا این بنده خدا های مزدوج فیلم سینمایی راه انداخته بودند ،از اونجایی که دو سه تا صندلی بیشتر با ما فاصله نداشتند، من بعد هر چرتی که میزدم با احتیاط و یا الله گویان در دل ،چشمم رو باز می کردم مبادا صحنه مناسب نباشه!

لا اله الا الله!

أستغرالله!

ما از دم هتل نجف پیاده حرکت کردیم تااا دم موکب نور الزهرا در کربلا! و چقدر همین سوژه ی خنده ما بود وقتی هرکس از ما می پرسید از کجا حرکت کردید؟! بنده خدا سر تیم آقا هم ،گفتم که! به نظر می رسید خیلی پاش تند باشه و در قدم زدن از ما پیشی بگیره به فاطمه سادات گفتیم تو رو خدا بهش بگو ندوعه!

گفت فعلا برای اینکه گروه ها از هم فاصله ی مناسبی بگیرند باید تند تر بریم! ماهم پذیرفتیم و اولا انرژی مون هم خوب بود!

دویست عمود قبل از شروع عمود های اصلی که شماره ی یک روش خورده رو باید پیاده بری تا برسی! و این خودش برنامه ای بود! کاری نداریم ،خلاصه هر طور بود اولا میرفتیم ،با سرعت بالا! اما کم کم سرعت پایین اومد بعد از استراحت تو موکب موقع ناهار ونماز که اومدیم دیدیم ،سر تیم آقا بلوز شو عوض کرده یه تی شرت مشکی پوشیده نوشته پشتش: استراحت بماند بعد از شهادت!!!! یا ابالفضللللل!

این مارو میخواد شهید کنه بعد اجازه ی استراحت بده!

اما اینا شوخی بود! انصافا بدبخت تا می تونست با ما راه اومد و بااینکه خودش قابلیت داشت خیییلی راه بره می موند و اجازه ی تنفس می داد بهمون!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

خاطره اربعینی «جدایی از حضرت یار»

خاطره اربعینی «تاول پا»